و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود ، و واقع شد که چون از مشرق کوچ میکردند ، همواره ای در زمین شینار[1] یافتند ودر آنجا سکنی گزیدند.و بیکدیگر گفتند ، بیایید خشت ها بسازیم و آنها را خوب بپزیم .و ایشان را آجر بجای سنگ بود و قیر بجای گچ.و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم ، و برجی را که سرش به آسمان برسد ، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم.مبادا بر روی زمین پراکنده شویم .و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا میکردند ، ملاحظه نماید.و خداوند گفت که همانا قوم یکیست و جمیع ایشان را یک زبان. و این کار را شروع کرده اند. و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد.اکنون نازل شویم و زبان ایشان را مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند. پس خداوند ایشان را از انجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.از آن سبب آنجا را بابل نامیدند،زیرا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت.و خداوند ایشان را از آنجا برروی تمام زمین پراکنده نمود.
کتب مقد س.سفر پیدایش. باب یازدهم.1-10
شاید این روایت کتاب مقدس ، یکی از کهن ترین روایات انسانی ازرابطه زبان با تنوع اقوام و ملیت های پراکنده جوامع انسانی بر روی سیاره زمین باشد.
سنت ایزدور سویلی (Saint Isidor de Seville) آخرین پدر مقدس و پدر خوانده کلیسای کاتولیک اروپا در قرون وسطی، می نویسد که پس از ویرانی برج بابل که فرزندان نوح قصد بنا کردن انرا داشتند تا یادگاری از روزگار یگانگی قوم نوح پس از پراکندگی خود برروی زمین بجا گذاشته باشند ، این زبان بود که اقوام و ملیت ها را در جهان بوجود اورد و نه ملیت ها زبان را.[2]
همانگونه که یک کالا ، در نخستین وهله ،تنها ارزش مصرفی خود را برای ما عیان میسازد[3] و جهان پیچیده ای را که کالایی معین در درون خود نهان کرده است ، بر مصرف کننده عادی آن ظاهر نمی نماید ، زبان نیز قبل از هر چیز ، خود را بعنوان یک وسیله ارتباطی برای ما نشان میدهد، بی آنکه دنیای وسیعتر و جوهر گونه گون آنرا در یابیم.
اگر یک کالا ، فراتر از ارزش مصرفی خود بصورت یک ماشین یا هر چیز دیگری ، پیچیده ترین روابط اجتماعی را در خود متبلور ساخته است که مطا لعه دقیق تر آن ما را به فهم مناسبات اجتماعی در بین انسانها و بتبع آن ، رابطه طبقات اجتماعی ، نظام سیاسی حاکم بر جامعه و ایدئولوژیها ی رایج در این روابط اجتماعی یاری خواهد کرد ، تعمق در خود پدیده زبان و نقش آن در جامعه نیز ما را در فهم آن بعنوان پدیده ای فراتر از نقش آن بعنوان یک وسیله ارتباطی صرف میبرد .
بر خلاف پدیده کالا که تبلور ایدئولوژی در آن غیر مستقیم واز طریق روابط اجتماعی حاکم بر آن خود را عیان میسازد ، خود پدیده زبان و نیز نقش آن بعنوان یک وسیله ارتباط اجتماعی ، هردو ذاتا بار ایدئولوژیک سنگینی را با خود حمل میکنند و صریح تر از هر پدیده دیگر اجتماعی ایدئولوژیک هستند. بعبارتی دیگر ، نه فقط استفاده از زبان بلکه خود زبان نیز یک پدیده ایدئولوژیک است. در نتیجه ما در مورد زبان نه بعنوان کد های انتزاعی گرا مری ، بلکه از حوزه اشباع ایدوئولوژیک و یک جهان بینی سخن می گوئیم.
آنتونیو گرا مشی ، زبان را یکی از سه جایگاه " فلسفه خود جوش"(spontaneous philosophy[4] ) ارزیابی میکرد و زبان را در یک را رابطه آشکار با مساله هژمونی ، و نقش روشنفکران ، فرهنگ ، و وحدت توده ای –ملی قرار میداد.از نظر او ، زبان عنصر تشکیل دهنده مهمی از هژمونی است.[5] :
" هر زمان که مسا له زبا ن خود را بنحوی نشان میدهد، این بدان معنی است که یک سلسله مسائل دیگر نیز در ارتباط با آن رخ میدهند : نظیر شکل گیری و گسترش طبقه حاکمه، نیاز به برقراری رابطه مطمئن تر و نزدیکتر مابین گروه های حاکم و توده مردم –ملت ، و بعبارت دیگر ، برسمیت شناختن هژمونی فرهنگی".[6]
از این نظر ، کسانی که می اندیشید که زبان فقط یک وسیله ارتباطی است وچه بهتر که استفاده از وسیله ارتباطی واحد در سطح یک کشور ، امکان ارتباطی نزدیکتر بین مردم و یگانه تر کردن آنان را فراهم آورد ، در واقع به ساده سازی و ساده انگاری یکی از پیچیده تر ین پدیده های اجتماعی پرداخته اند.
هدف این نوشته پرداختن بر جنبه هائی از کاربرد زبان ، بویژه استفاده از زبان فارسی در بین ملیت هائی ازایران است که زبان فارسی ، جزو زبان مادری آنان نیست و ممکن است پاره ای از روشنفکران و سیاستمداران، بکار گیری اجباری آنرا زمینه وحدت ملی و ایجاد هویت " ملّت" ایران، یعنی "یک ملت و یک
زبان" تلقی کنند.
صرفنظر از اینکه اطلاق واژه "ملت ایران" در یک کشور چند ملیتی بر مجموعه گروه های مختلف انسانی ایکه در سرزمینی بنام ایران ، که ریشه های قومی متفاوتی دارند و به زبان ها ی متفاوتی سخن میگویند ، نادرست است، من بر این اعتقادم که کاربرد اجباری زبان فارسی از زمان رضا شاه باینسو، کاملا جنبه ایدئولوژیک داشته و خود ابزاری سیاسی-ایدئولوژیک در ستم ملی علیه ملیت های غیر فارس در ایران بوده است.از اینرو ، بسیار سا ده لوحانه است که از کاربرد زبان ، یک برداشت تک بعدی و خنثی بعنوان وسیله ارتباطی شود.مضافاً اینکه ، هر زبانی ، حتی در درون یک ملیت نیز ، وسیله ارتباطی بی طرفی نیست ، بلکه یک رابطه قدرت ،یک رابطه تمایز و تبعیض جنسی و طبقاتی را نیز مدام باز سازی میکند. اگر ، استفاده از زبان در درون یک ملیت ، ابزاری است برای باز سازی روابط قدرت و اشکال متفاوت تبعیض جنسی و طبقاتی، بکار گیری آن در رابطه با ملیت های دیگر ، معمولا با اشکا لی از تبعیض ملی و نژاد پرستی و سلطه طلبی نیز همراه است. بعبارتی روشن تر ، زبان نقش باز توزیع قدرت سیاسی ، اقتصادی، اجتماعی و سرمایه انسانی را ایفاء میکند. مجموعه این سیاست های زبانی ، آثاری بلند مدت ، چه در وضعیت اقتصادی-اجتماعی ملیت مسلط که زبان خود را زبان همه ملیت ها اعلام کرده است و ملیت های غیر مسلط بجا می نهد . این تاثیرات ،در کلیت خود علیه ملیت های غیر مسلط عمل میکند و رابطه ای شبیه رابطه جهان اول و جهان سوم را در درون ایران و مابین ملیت فارس و دیگر ملیت های ایران شکل میدهد. خود این فرآیند ، برخلاف تصور آنهایی که توسل به این سیاست ها را وسیله ای برای پروژه" ملت سازی" و ضامن " وحدت ملّی" تلقی میکنند، باید گفت که درست در جهت عکس تصور آنان حرکت میکند. ستم ملی که کاربرد اجباری زبان فارسی در بین ملیت های غیر فارس، نقش کلیدی در آن ایفاء میکند ، میتواند نتایج کاملا معکوسی ببار آورده و دیر یا زود ، به عا ملی در فرو پاشی کشور بیانجامد.
یگانگی و حفظ اتحاد مردم ایران ، از طریق حفظ ستم ملی و تحمیل زبان یک ملیت بر همه ملیت های دیگر، وحدت پایداری را نمیتواند تضمین کند .تنها تضمین حقوق برابر همه شهروندان و ملیتها و احساس برابری است که میتواند همه آنان را بعنوان عضو برابر در چهار چوب ایران کنار هم نگهدارد.
زبان و اید وئولوژی
در اقلیم سلطانی جانوران، روال بر چنین قاعده ایست:
بخور و یا خورده شو.
لیک در ملک سلطانی بشر:
"تعریف" کن ویا" تعریف" شو.
Thomas Szaas[7]
هیچ نظام اجتماعی ، بدون باز تولید شرایط مادی خود نمیتواند به موجودیت خود ادامه دهد.این شرایط مادی ، در سطح کارخانه و دفتر تجاری و خرید فروش تعیین نمیشود ، بلکه در سطح کلیت جامعه و در مجموعه روابط آن با همدیگر تعیین میگردد[8].در حقیقت، نه فقط شرایط مادی یک نظام اجتماعی ، بلکه همچنین ، نوع رابطه انسانها نسبت به همین شرایط مادی است که در درجه اول باز تولید میشود و تداوم حیات آنرا تضمین میکند.
باز تولید شرایط مادی نظام اجتماعی ، با باز تولید اندیشه و ایدوئولوژی مرتبط با آن، پیوند نا گسستنی دارد و بدون باز تولید آن، خود آن نظام اجتماعی نیز نمیتواند باز تولید شود.
اندیشه و ایدوئولوژی ، تنها در نگرش عام انسان نسبت به جهان و طبیعت و داشتن یک دستگاه فکری سیاسی و فلسفی منسجم خلاصه نمیشود.تنها نگاه کلی ما به نوع مناسبات در جامعه ، حقوق ، مذهب و فلسفه و هنر وادبیات نیست که این اندیشه و ایدئولوژی را تعیین میکند، بلکه هریک از اینها تک به تک و فی نفسه ،پدیده های ایدئولوژیک هستند. انسان اجتماعی ، همیشه در محاصره پدیده های ایدئولوژیک قرار گرفته است، که با علائم عینی بیرونی مرکب از انواع و مقولات گونه گون ، نظیر اشکال متفاوت کلمات و نحوه بیان آنها( ادای صوتی آنان، نوشتن و یا اشکال دیگری از بیان آنها) ، اظهار نظرات علمی ، سمبل های مذهبی و اعتقادات آدمها، آثار هنری و ادبی و غیره مشخص میشوند. یک علامت صلیب ، صرفا یک علامت ساده نیست ، بلکه یک کد ایدوئولوژیک ، با بار سیاسی و اجتماعی معین ، و متضمن یک سلسله جهت گیریهای مذهبی ، سیاسی و اجتماعی قابل تصور ویژه ای است.بهمین ترتیب ، نشان تاج در سرلوحه یک حزب سیاسی، و یا صلیب شکسته ، بیان جهت گیریهای سیاسی و ایدوئولوژیک و نگرش خاص آن حزب سیاسی است .